...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴⁷
تهیونگ بعد از صحبت با نامجون، حسابی انرژی گرفته بود. انگار کوهی از استرس از روی دوشش برداشته شده بود. با نامجون خداحافظی کرد و در حالی که به سمت کمپانی میرفت، مدام به حرفهای نامجون فکر میکرد. تصمیم قطعیاش این بود که اول با یونگی صحبت کنه. با اینکه یونگی همیشه ساکت و کمحرف بود، اما تهیونگ به خوبی میدونست که چقدر عمیق فکر میکنه و چقدر در مواقع حساس، منطقی و قاطعه.
وقتی به کمپانی رسید، با احتیاط به سمت استودیوی تمرین رفت. همونطور که حدس میزد، یونگی اونجا بود و با هدفون روی گوش، غرق در ساختن موسیقی. تهیونگ آهسته در رو باز کرد و منتظر موند تا یونگی متوجه حضورش بشه.
یونگی سرش را بلند کرد و با دیدن تهیونگ، هدفونش را درآورد و لبخند زد.
یونگی: هی، تهیونگ. چه عجب! امروز تمرین نداری؟
تهیونگ کنارش نشست و به صفحهی لپتاپش نگاه کرد.
تهیونگ: تمرین تموم شد. اومدم یه کم باهات حرف بزنم. موضوع… جدیه.
یونگی ابرویی بالا انداخت و نگاهش جدیتر شد.
یونگی: جدی؟ خب، بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید. شروع کردن سخت بود.
تهیونگ: هیونگ… راستش یه اتفاقی افتاده. یه چیزی که… خیلی وقت بود ذهنم رو درگیر کرده بود و حالا… برگشته.
یونگی منتظر بود. سکوتش، حاکی از آمادگی برای شنیدن بود.
تهیونگ: ا/ت… برگشته.
چشمهای یونگی گرد شد. اصلا انتظار این را نداشت. اون هم مثل بقیه فکر میکرد که ا/ت برای همیشه رفته.
یونگی: چی؟ چطور ممکنه؟ مگه… مگه اون تصادف…
تهیونگ: آره، تصادف… خیلی بد بود. ولی اون… فراموشی گرفته بود. و حالا… کمکم خاطراتش داره برمیگرده.
تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن. از روزی که ا/ت را دوباره دید، از اینکه چطور خاطراتش کمکم زنده میشدن، از شباهتها و تفاوتهای ا/تِ الان و قبل از تصادف، و از اینکه چطور در این مدت، رابطهشون دوباره شکل گرفته بود. از اینکه نامجون هم در جریانه و حمایت میکنه.
یونگی با دقت گوش میداد. چهرهاش حالتی بین ناباوری و تفکر عمیق داشت. وقتی تهیونگ حرفهاش را تموم کرد، سکوت سنگینی حکمفرما شد. یونگی به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴⁷
تهیونگ بعد از صحبت با نامجون، حسابی انرژی گرفته بود. انگار کوهی از استرس از روی دوشش برداشته شده بود. با نامجون خداحافظی کرد و در حالی که به سمت کمپانی میرفت، مدام به حرفهای نامجون فکر میکرد. تصمیم قطعیاش این بود که اول با یونگی صحبت کنه. با اینکه یونگی همیشه ساکت و کمحرف بود، اما تهیونگ به خوبی میدونست که چقدر عمیق فکر میکنه و چقدر در مواقع حساس، منطقی و قاطعه.
وقتی به کمپانی رسید، با احتیاط به سمت استودیوی تمرین رفت. همونطور که حدس میزد، یونگی اونجا بود و با هدفون روی گوش، غرق در ساختن موسیقی. تهیونگ آهسته در رو باز کرد و منتظر موند تا یونگی متوجه حضورش بشه.
یونگی سرش را بلند کرد و با دیدن تهیونگ، هدفونش را درآورد و لبخند زد.
یونگی: هی، تهیونگ. چه عجب! امروز تمرین نداری؟
تهیونگ کنارش نشست و به صفحهی لپتاپش نگاه کرد.
تهیونگ: تمرین تموم شد. اومدم یه کم باهات حرف بزنم. موضوع… جدیه.
یونگی ابرویی بالا انداخت و نگاهش جدیتر شد.
یونگی: جدی؟ خب، بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید. شروع کردن سخت بود.
تهیونگ: هیونگ… راستش یه اتفاقی افتاده. یه چیزی که… خیلی وقت بود ذهنم رو درگیر کرده بود و حالا… برگشته.
یونگی منتظر بود. سکوتش، حاکی از آمادگی برای شنیدن بود.
تهیونگ: ا/ت… برگشته.
چشمهای یونگی گرد شد. اصلا انتظار این را نداشت. اون هم مثل بقیه فکر میکرد که ا/ت برای همیشه رفته.
یونگی: چی؟ چطور ممکنه؟ مگه… مگه اون تصادف…
تهیونگ: آره، تصادف… خیلی بد بود. ولی اون… فراموشی گرفته بود. و حالا… کمکم خاطراتش داره برمیگرده.
تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن. از روزی که ا/ت را دوباره دید، از اینکه چطور خاطراتش کمکم زنده میشدن، از شباهتها و تفاوتهای ا/تِ الان و قبل از تصادف، و از اینکه چطور در این مدت، رابطهشون دوباره شکل گرفته بود. از اینکه نامجون هم در جریانه و حمایت میکنه.
یونگی با دقت گوش میداد. چهرهاش حالتی بین ناباوری و تفکر عمیق داشت. وقتی تهیونگ حرفهاش را تموم کرد، سکوت سنگینی حکمفرما شد. یونگی به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
...
- ۱۳۶
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط